نسل  ِ من

نه ! اشتباه نکن !
نسل ِ من نمی خاهد دنیا را عوض کند
نسل ِ من فقط برای دنیایی بهتر فریاد می زند
و می کوشد

فقط کمی بهتر

شاید هنوز کودک ِ درون اش ، بیرون باشد ؛ نسل ِ من !

برای ندا - سی اُم خرداد

دست هم را گرفتیم
بند کفش هامان را محکم گره زدیم
سبک بار ، راه ِ خیابان پیش گرفتیم
همه بودیم و همه نبودیم
کم بودیم و زیاد بودیم
...
روزی که در تاریخ ثبت شد :
"خیابان مال ِ مردم بود ."

حالا دو سال گذشته
می روم امیرآباد
از کنار قتل گاه ات می گذرم
به برادرم می گویم:"دو سال ِ پیش چنین روزی!"
بغض ام می ترکد

برادرم می گوید:"بی خیال!"

آری ! بی خیال !
دیگر خیالی نیست ! دیگر رویایی نیست
تیر خورده ست به گلوی رویاهامان
به سرشان
به پاهاشان
کتف شان

بی خیال ترین ایم ما ! بی رویاترین ها !


امیرآباد ، حتا دریغ از یک سرباز
حتا دیگر ترسی نیست ؛ از مایی که خیابان را داشتیم


دو سال پیش ، امروز :
"خیابان مال ِ ما بود."



توسکا


پ.ن

تنها کشته آن شنبه خونین ندا نبود

سجاد قائد رحمتی- نادر ناصری- میترا لطفی- مجتبی کاکاوند- مهدی فلاح- مریم مهرآذین- تینا سودی- معزز- بابک سپهر
یعقوب بروایه-ابراهیم درویش خضری-پویا مقصود بیگی-محمدرضا مقصودلو-سعید اسماعیلی خان ببین-کاوه سبزعلی‌پو...ر-مسعود هاشم‌زاده-فاطمه سمسارپور-
سعید عباسی‌فر گلچی-اشکان سهرابی-عباس دیسناد-پریسا کلی-ایمان هاشمی-سید رضا طباطبایی-واحد اکبری-محسن حدادی-میلاد یزدان‌پناه-حامد بشارتی
علی فتحعلیان-حمید حسین‌بیک عراقی-ابوالفضل عبدالهی-سالار قربانی پارام-سالار طهماسبی-بهمن جنابی-محمدحسین فیض-مریم سودبر اتباتان و ندا آقاسلطان

آزادی

دل ام لک زده است
برای چیزی که تا به حال تجربه اش نکرده ام


پیرهن ِ کوتاه ِ گُل دار ِ چین چینی ای می پوشم
...به تو می گویم :" برویم پاتوق؟"
می گویی:"برویم!"

در خیابان های طهران مان قدم می زنیم

خودم را ، موهایم را و دامن ام را می سپارم به باد

و

دست هایم را به دست های تو

و وقتی می رسیم

پاهایمان را به آب

دل ام لک زده ست برای عریانی

.

.

توسکا

بیست و هفت خرداد نود

یک بامداد


ما دیوانه ایم

اردی بهشت ، خیابان بود
راه رفتیم
و رسالت و حومه را به آواز کشیدیم
و مردم گمان کردند که ما دیوانه ایم

...و اما خرداد ؛
خرداد هم خیابان است

راه خاهیم رفت
و ولی عصر را به فریاد خاهیم کشید
و مردم مطمئن خاهند شد که ما دیوانه ایم
.
.
.
توتوی بی قرار ِ خرداد نود

من ِ ترسو

آخر من ميخاهم روز عشق توي يک بار ِ کوچولو که خيلي هم شلوغ نباشد بغل ام کني، دو سه تا شات-يا بيشتر- تکيلا بزنيم به سلامتي ِ هم، با هم از آن رقص هاي شَلَم شولواي خودمان بکنيم، من پاتيل ِ پاتيل شوم، تو ببري ام خانه و تا صبح به هزيان هاي ام بخندي و بدون اين که من بفهمم هي ببوسي ام

آخر من دوست ندارم روز عشق يک دست ام را به دست ِ تو گره کنم ...و دست ِ ديگرم را گره کنم سوي آسمان و عليه ظلم فرياد بزنم و هي بترس ام که مبادا دست ام ول شود ، تو گُم شوي و من نیز

آخر من از خون می ترسم، اگر نمی ترسیدم که دکتر می شدم



اما چاره چيست؟ براي "آن" ، انگار "اين" بايد !
.
.
.
برای تو
بامداد 20بهمن89