"غروب"
چارپايه اي كه جلوي سه پايه ي نقاشيش تو كنج ديوار بود آورد وسط اتاق.يه كاغذ نه چندان سفيد كاهي از بين تمام كاغذهاي چرك و سياه و پرنوشته ي رو ميزش پيدا كرد.بعد روي سه پايه نشست.خودنويسش رو برداشت كه بنويسه اما جوهر نداشت. گذاشتش كنار.يه خودكار از توي ليوان سفالي رو ميزش برداشت و شروع كرد به نوشتن:
"اين منم كه مي نويسم.مني كه دارم با خودم خداحافظي مي كنم.من هم مثه جوهر خودنويسم تموم شدم.تنها فرقمون اينه كه خودنويس رو ميشه بارها و بارها از جوهر پر و خالي كرد اما آدميو كه از خودش خالي شده ديگه نميشه پرش كرد.كاش حداقل يه چيزي تهم مونده بود,اما نمونده.... من از خودم تموم شدم.من از خودم خالي شدم.من از 26 سال و 3 ماه و 5 روز زندگيم خالي شدم."
بعد با خودش تكرار كرد:خالي خالي...
حالا اركستر سمفونيك لندن داشت زيباي خفته رو مي نواخت.اونم مي خواست بخوابه.
ليوان,يه مشت قرص هچلهفت كه نمي دونست چيين,يه پارچ آب,يه هورت بزرگ و
.
.
.
.
.
.
خواب.
چشماش كه رفت رو هم,باد پنجره رو باز كرد و پرده هارو فرستاد اينور و اونور. پنجره كه باز شد.نارنجي غروب خورشيد با نارنجي آخرين غروبي كه روي بوم كشيده بود يكي شد.
توسكا
Sunday April 23, 2006