برای صمد,برای ارس و برای زندگی و تلاش
تو داری جون میکنی,هی دست و پا میزنی,نه؟
می خوای بمیری اما نمیشه,نه؟
می خوای تمومش کنی اما مثل اینکه خیلی سخته,نه؟
تو داری خدا خدا میکنی که همه چی یه هو,یه دفعه"کن فیکون" شه,نه؟
می خوای داد بزنی,فریاد بزنی,بلند ِ بلند,اما زبونت یه جایی اون ته ته های دهنت گیر کرده و راهه گلوتو بسته,نه؟
تو توی تاریکی چشاتو گرد کردی . زل زدی به نور شمعی که داره آخرین تلاشهاشو میکنه که روشن بمونه,داره آخرین نفس هاشو میکشه,نه؟
می خوای زودتر خاموش شه و خلاص,نه؟
می خوای برای آخرین شعله دست تکون بدی,اما مچ دستات یه زنجیر روی خودشون حس می کنن که سخته و اون وقته که تو از دست تکون دادن پشیمون میشی,نه؟
تو دیگه تاب و تحمل نداری,دهنت گسه,تلخه,نه؟
حالت از خودت به هم می خوره,نه؟
الان داری فکر میکنی که میه اش یه کلت کمریه و یه شلیک و یه گلوله و تموم,نه؟
آره,آره,...
آره,نگو نه که من میدونم تو چته
تو خسته ای
از همه چی:
از تقلایی که فکر میکنی بی فایدس
از فریادی که در نمی یاد و گیر کرده
از شمعی که بی خودی زور می زنه خاموش نشه
از تلخی دهنت
از خودت
آره,تو از همه چی خسته ای.من میدونم,نمی خواد دروغ بگی,از چشات اینو می خونم.من تو رو میشناسم,هیچ وقت دروغگوی خوبی نبودی.
نمی خوام نصیحتت کنم که"نرود میخ آهنین در سنگ".
نمی خوام برات روضه بخونم که بعد بپری وسط حرفم که"شب از دل من,شب تا همیشه",نه...
فقط می خوام بگم,بیا تو یه همچین وضعیتی یاد یه قهرمان رو تازه کنیم..............
یاد "ماهی سیاه کوچولو"بیفت............یادت بیاد که چطوری و تو چه شرایطی دست و پاشو گم نکرد و فکر کرد تا خودشو از "حلقوم"مرغ سقا بیرون بکشه.
یاد خنجرش بیفت.
یاد بیفت که از تقلا خسته نشد.
یادش بیفت و سعی کن-فقط سعی کن-که خسته نشی.
از هیچ چیز:
نه از تقلا,نه از فریاد تو گلو گیر کرده,نه از شمع مردنی,نه از تلخی و نه از خودت
از هیچ چیز ِ هیچ چیز
بهم قول بده,باشه؟
منم قول میدم
قول ِ قول
توسکا-تیر85