شب رو تو اتووس تخت خوابیدیم.6صبح به "نِوشَییر" رسیدیم.به محض اینکه وسیله هامونو از اتوبوس بیرون آوردیم پسری که فکر می کنم به زور18سال داشت جلو اومد.انگلیسی رو نسبتا" روان صحبت می کرد.گفت نماینده ی یکی از آژانس های توریستی ترمیناله و ما رو برد به دفتر آژانس.مسئول آژانس تورهای مختلفشونو روی نقشه بهمون نشون داد.باورمون نمی شد,شهر به این کوچیکی سه تا تور داشت که هر کدوم یک روز طول می کشید.علاوه بر اون تورهای ویژه ی دیگه ای هم داشتن:تور بالن,تور اسب سواری,تور موتورسواری در کوهستان,تور دهکده و...گشتن اطراف شهر به این کوچیکی یک هفته وقت می خواست که ما نداشتیم.مسئول آژانس توری رو به ما معرفی کرد که قبل از ناهار 2کیلومتر پیاده روی داشت که جناب فقیه نیا فرمودن برای بچه ها سخته!-البته ما ملاحظه ی خودشون رو کردیم-و از خیر این تور گذشتیم و تور دیگه ای رو انتخاب کردیم.تور ساعت10شروع می شد.مسئول آژانس اول برامون 9 تا بلیط برای 12شب تهیه کرد,بعد هم با ترمینال آنکارا تماس گرفت و برای ارومیه برامون بلیط رزرو کرد.بعد هم بهمون چند هتل مرکز شهر رو برای اقامت پیشنهاد داد.ما هم یکیو انتخاب کردیم,تاکسی گرفتیم و استراحتی تو هتل کردیم,دوش گرفتیم تا سرویس "راک تور"بیاد دنبالمون.راس ساعت10ون ِ مخصوص تور اومد دنبالمون.راهنمای تور پسر جوونی بود که بعد از سلام و خوش آمدگویی خودشو معرفی کرد.اسمش علی بود,اهل استامبول که چند سالی بود به عنوان راهنمای تور همون جا کار می کرد و موندگار شده بود.دنبال چندین نفر رفتیم تا تور کامل بشه و گردشمونو شروع کنیم.اتوبوس کلکسیونی بود از چشم بادومی ها-من و مامان و خشی هم که دست کمی از اونا نداریم-ون از جلو به عقب این طور پر شده بود:یه دختر 26-7ساله به نام سوزی که پدر و مادر چینی داشت,تو امریکا به دنیا اومده بود و تو تاجیکستان زندگی می کرد!کنار سوزی یه آقای 30-35ساله ی ژاپنی نشسته بود که اهل توکیو و مسیحی بود.بعد خانواده ی فقیه نیا و پشت سر اون ها هم ما بودیم.ته ون,کنار من و مامان هم دو تا دختر چینی از هنک کنگ نشسته بودن به نام های جین و سو.جین انگلیسی رو بهتر صحبت می کرد و با اینکه یکی از دستاش به طور مادرزادی از مچ به پایین بی حرکت بود,اعتماد به نفس بالایی داشت.یه مادر و دختر ژاپن هم با یه ماشین دیگه پشت سر ما میومدن که اهل هیروشیما بودن.اون ها رو که میدیدم یاد اون قارچ بزرگ می افتادم!

 

 

تور ما از بالای یه دره به نام"پیجن ولی"-دره ی کبوتر-شروع شد.علی توضیح داد که این دره و دره های اطراف همگی باقیمانده فوران آتشفان هایی بوده که یه زمانی فعال بودن و حالا خاموش و ساکت گوشه گوشه های اون دشت وسیع آروم گرفتن.بالای اون دره چند مغازه ی کوچک بود که صنایع دستی و کارت پستال می فروختن.فروشنده ها معلوم بود از اهالی همن جا هستن و فقط سلام و احوالپرسی و اعداد رو به انگلیسی بلد بودن و این به خاطر اون همه توریستی بود که از اون منطقه دیدن می کردن.همشون خوش اخلاق بودن چون یاد گرفته بودن که اگر میخواین توریست باز هم برگرده باید طبق میل اون عمل کنین.لباس های سنتیشونو با شوخی و خنده تن ما می کردن,عکس می گرفتیم و حتی اگر هم نمی خریدیم ناراحت نمی شدن.یک کلاه دست بافت برای خودم,چند تا کیف آرایش برای سوغاتی و چند تایی کارت به عنوان یادگاری خریدیم وچند تا هم عکس گرفتیم و اون جا رو ترک کردیم.علی گفت که جای بعدی یه موزه اس که بلیط ورودیش به هزینه ی توره.وقتی به اون جا رسیدیم پرسیدم موزه همین جاست و اون تایید کرد.باورکردنی نبودچند تا کوه جلومون بود که تو هر کدوم غاری حفر شده بود.جلوی این کوه ها باجه ی بلیط فروشی زده بودن و همه برای دیدن این کوه ها و غارها باید ورودی می دادن.درست مثل اینکه شما برای رفتن به دربند ورودی بدین!تازه این کوه ها همگی خشک و بی آب و علف بودن,مثل دربند ما که باصفا نبودن:)

طبق گفته های علی این کوه ها و دره ها محل استقرار مسیحیانی بود که از ترس جونشون از اورشلیم فرار می کردن.غارها هم خونه یا بهتر بگم مخفیگاهشون بوده.هر غاری برای کار به خصوصی بوده,چندتاییشون کلیسا بودن با نقاشی هایی که هر کدوم معرف یک دوره ی تاریخی بودن,بقیه غارها هم آشپزخونه و ناهارخوری و یخچال! بودن.(من بعد از اینکه برگشتم راجع به این منطقه سرچ کردم و یکی از سایت های خوبی که پیدا کردم این بود اگر مایل بودین سری بزنین: http://www.goreme.org/churches/index.htm )

 

 

 

سوار ون که شدیم جین و سو از ما خواستن که از آهنگهای ایرانی برای اونا بخونیم.مامان گل گلدون من ِ سیمین رو پیشنهاد داد و ما خوندیم.توی واکمنم "بی تو بسر نمی شود"رو داشتم.کمیشو گوش کردن و گفتن که هم از موسیقی و آوازش خوششون اومده و هم لباس هایی که تن استاد شجریان,علیزاده,کلهر و همایونه.

اونا برای ما شعر تولدت مبارک رو به ژاپنی خوندن و ما هم وِرژِن فارسیشو براشون خوندیم.با این کارایی که ما کردیم زمان خیلی زود گذشت و ما به مرحله  بعدی تور رسیدیم.به کارگاهی رفتیم که از سنگ های آتش فشانی اون منطقه جواهرات فوق العاده زیبایی می ساختن,از فیروزه و یشم گرفته تا عقیق.کوزه ها و ظرف هایی هم با این سنگ ها ساخته می شدن که من نمونه های بسیاری از اینارو تو ایران دیده بودم.اما خب,به نظر من نحوه ی ارائه ی آثار هنرمندانه در به دل نشستنشون تاثیر بسزایی داره.

این کارگاه راهنمای مخصوص خودشو داشت که پسر جوون,خوشرو و خوش پوشی بود به نام احمد یا به قول خودشوت آحمِد.از همه ی ما پرسید اسممون چیه و از کدوم کشور اومدیم.بعد از دیدن کارگاه و نحوه ی کار کارگراش,ما رو به نمایشگاهی برد که جواهراتش نه فقط خانم ها رو بلکه آقایون رو هم خیره می کرد.کمی توی نمایشگاه چرخیدیم و قیمت هارو با ایران مقایسه کردیم و بعد با چای سیب از ما پذیرایی شد.بعد از چند دقیقه احمد همه ی ما رو صدا زد.وقتی جمع شدیم دو سنگ فیروزه رو به دست گرفت و گفت:بگید کدومش اصله؟فقط من و سوزی درست جواب دادیم.احمد پرسید از کجا فهمیدین؟جوابی نداشتیم:)پرسید شانسی؟گفتیم"یِس" شانسی!-فیروزه ی اصل باید رنگ بیرون و توش یکی باشه.بعد از دیدن گالری برای خوردن ناهار به رستوران رفتیم.بعد از اینکه ناهار خوردیم علی اومد پیشمون و پرسید که از شیرینی های سر میز خوردین؟-نه!-حتما بخورین.خیلی خوشمزس.به توصیه اش گوش کردیم و خوردیم که خب شیرینی ای که می گفت مخصوص خودشونه همون باسلق و مسقطی ِ ما بود که به اسم خودشون تبلیغ می کردن.

مقصد بعدی تور کارگاهی بود که توی یه غار تو کوه واقع شده بود.کارگاه خنکی بود که راهنمای مخصوصِ خودشو داشت,ابراهیم که خودشو اول آبراهام معرفی کرد و انگلیسی رو از همه ی ترک هایی که تا اون موقع انگلیسی صحبت کردنشونو دیده بودم بهتر صحبت می کرد.همون دقایق اول با خشایار جور شد.این کارگاه یه کارگاه سفال گری ِ خانوادگی بود.ابراهیم تمام مراحل ساخته شدن یه ظرف رو  از گذاشتن گل روی دستگاه سفال گری تا گذاشتن توی کوره و لعاب زدن و نقاشی کردن روش رو به ما نشون داد.بعد به نمایشگاهشون رفتیم.یکی از سفالگرها تا فهمید ما از ایران اومدیم شروع کرد با زبون ِ بی زبونی از علی دایی گفتن و ما همگی تعجب کردیم که ما رو با علی دایی میشناسن.توی نماشگاه یک کاشی بزرگ دیواریشعری نوشته شده بود که من تصور می کنم-مطمئن نیستم-از فردوسی بود:ز بالای زین با خدنگ کزین....فکندند نخجیرها بر زمین/ز خون گوزنان افعی شکار....رخ دشت کردند همچو نگارداشتم شعر رو برای بقیه می خوندم که ابراهیم پرسید به زبان شماست؟گفتم بله.خواست که براش ترجمه کنم این کار رو کردم و اون یادداشت برداشت و کلی تشکر کرد و قول داد که روی یه کاغذ ترجمه ی انگلیسی شعر رو کنارش بچسبونه.

تمام سفال های نمایشگاه برای فروش بود,می تونستیم بخریم و ببریم یا برامون بسته بندی کنن و بفرستن.ما چیزی نخریدیم,از این ظرف های سفالی-خوشگل تر از این ها-توی ایران کم ندیدیم!

آخرین مکان برای بازدید مثل جاهای قبلی ای که دیده بودیم خشک و بی آب و علف بود.بعد از اینکه همه جمع شدیم,علی پرسید:کسی یه اسکناس50لیری داره به من قرض بده؟همه به تکاپو افتادن تا بهش یه دونه بدن.وقتی اسکناس رو گرفت,اونو گرفت جلوی صخره های روبروی ما.عکس روی اسکناس همون صخره های روبروی ما بود.چهار صخره ی بزرگ نماد خانواده بودن:پدر,مادر با بچه ای در بغلش و دو بچه ی دیگه.

 

عکس چهار تا دونه سنگشونو روی پولشون چاپ کردن,اون وقت......... بگذریم,تور همین جا تموم شد,تک تک ِ ما رو رسوند به هتل ها مون.ما از هتل رفتیم داخل شهر تا کمی بگردیم.بلیطمون برای1صبح بود و ما هیچ کدوم خسته نبودیم.به جرات میتونم بگم بیشتر جاهای این شهر کوچیک رو ما گشتیم.این شهر پره از ایرانی هایی که از "یو.ان"-سازمان ملل متحد-درخواست پناهندگی امریکا و کانادا رو کردن.این ها اکثرا" سیاسی اند و متاهل و با زن و بچه شون تو این شهر زندگی می کنن.بچه هاشون حق تحصیل تو ترکیه رو ندارن و اون ها هم که کارشون کار یکی دو ماه نیست,کار سال هاست,8سال,9سال شاید هم10سال!!!زندگی خودشون که توی ایران تباه شده.زندگی بچه هاشون هم این جا........

 

شهر رو گشتیم,کمی خرید کردیم و1سوار اتوبوس شدیم تا به آنکارا هم سری بزنیم.

 

فکر میکنم9صبح بود که به آنکارا رسیدیم.ترمینال آنکارا3طبقه و بسیار تمیز بود.من و بابا و آقای فقیه نیا برای چک کردن روز و ساعت بلیط برگشتمون به آژانسِ ِ مربوطه رفتیم.وقتی تو تهران ما بلیط برگشت رو اُپِن گرفتیم به ما گفته شد که برای برای تمام روزها اتوبوس دارن اما الان فقط برای سه شنبه ها و جمعه ها بلیط موجود بود.برای کنسل کردن بلیط و گرفتن پولمون هم باید به همون جایی می رفتیم که بلیط رو تهیه کرده بودیم.به آژانسی رفتیم که مسئول تور نوشییر برامون رزرو کرده بود.اُکی کردن بلیط ها که تموم شد,به پیشنهاد بابا سوار مترو شدیم و به مرکز شهر رفتیم.مترویی که سوار شدیم فرق چندانی با متروهای خودمون نداشت,جز در سیستم تهویه که واقعا" عالی بود.توی هتلی که بابا تو سفر قبلی توش اقامت داشت اتاق گرفتیم,دوش گرفتیم و برای خوردن صبحانه به یکی از کافه های اون اطراف رفتیم.آنکارا شهر آخر سفر ما بود و ما فرصت چندانی نداشتیم.خریدها رو گذاشته بودیم برای شهر آخر تا سبک سفر کرده باشیم.پس بعد از صبحانه توی فروشگاه های آنکارا گشتیم و مختصری هم خرید کردیم.برای من جالب این بود که به جز چند تا فروشگاه اسم و رسم دار,توی همه ی فروشگاه ها هم اجناس گرون پیدا می شد هم اجناس ارزون.فقط باید حوصله می کردی و می گشتی.تنوع رنگ لباس ها خیلی زیاد بود و از هر رنگی که می خواستی,همه نوع لباس می تونستی پیدا کنی.بچه ها دوست داشتن که آخرین کباب ترکی رو تو ترکیه بخورن اما من همه رو متقاعد کردم که "مک دونالدز"رو امتحان کنن و کباب ترکی رو نگه دارن برای شام.پس ناهار و ساندویچ های مک دونالدز تصویب شد!و همه با اینکه فکر می کردن این ساندویچ های کوچیک شاید فقط ته ِ دلشونو بگیره,کاملا" سیر شدن.بعد از ناهار برای دیدن برجی که عین برج میلاد ِ ناقص ِماست و طرحش رو از"سی.ان.تاور ِ"تورونتو گرفتن,پیاده روی ای طولانی کردیم.غروب شد و ما داشتیم برمی گشتیم به هتل که صدای شلیک یه تیر هوایی اومد.یه پسر15-16 ساله میخواست کیف یه خانم میانسال رو بدزده که پلیسی که با لباس شخصی اون جا بوده فورا" دستگیرش می کنه و در عرض چند ثانیه از در و دیوار خیابون پلیس ریخت و اون جا و جوونک ِ خطاکار رو برد و خیابون به حالت اولش برگشت.کسی میل به شام خوردن نداشت(ساندویچ های مکدونالدز!!!)فقط هتل و خواب!!!

 

صبح,بعد از خوردن صبحانه تاکسی گرفتیم,رفتیم ترمینال و سوار اتوبوس شدیم.اتوبوس طبق زمان بندی ما به مرز نرسید و ما شک کردیم که شاید دوباره!!!اشتباهی سوار شدیم :))وقتی پرسیدیم,مطمئن شدیم:)ولی خب اشکالی که وجود داشت این بود که این اتوبوس به ایران نمیرفت!ما رو تو وان پیاده می کرد و از اون جا اتوبوسمون عوض می شد.وان شهر کوچیکی بود که شباهت زیادی به شهرهای مرزی خودمون داشت,شلوغ و........عده ی زیادی ایرانی سوار اتوبوس جدید شدن که اکثرا" دانشجو بودن یا برای بردن جنس اومده بودن ترکیه.

بعد از چند ساعت به مرز ِ"سرو"رسیدیم.مثل بازرگان شلوغ نبود,فوری پاسپورت ها رو چک کردن و رد شدیم.هنوز نیم ساعت از رد شدنمون از مرز نگذشته بود که اتوبوس رو متوقف کردن.یه ارتشی اومد توی اتوبوس و تمام پاس ها رو چک کرد بعد چند نفر رو صدا کرد که برن پایین.بابا,آقای فقیه نیا و یه آقایی که دخترش تو وان دانشجو بود.هوا خیلی گرم بود و راننده کولر روشن نمی کرد.این سه نفر که برگشتن هر سه ناراحت و عصبانی بودن و برافروخته.از بابا پرسیدم چی شده بود؟توضیح داد که:مردک می بینه ما داریم خانوادگی سفر می کنیم,می پرسه چرا رفته بودین ترکیه,کجا رفتین,چی کار کردین,چی خوردین,چی پوشیدین و ....؟گفتیم:خب شماها چی جواب دادین؟آقای فقیه نیا گفت:هیچی گفتیم شما خجالت نمی کشین از ما یه همچین سوالایی می کنین؟ما این همه تو ترکیه گشتیم,از این شهر به اون شهر رفتیم کسی از ما نپرسید چرا اومدین.بابا خیلی ناراحت بود,بهش گفتم بابا یادت باشه از مرز رد شدیم,این جا دیگه ایرانه,دیگه انتظار نداشته باش رفتاری رو که تو این مدت باهات داشتن داشته باشن.بابا تائید کرد و گفت توسکا می دونی چی ازم پرسید؟گفتم نه!چی؟گفت:می گه چرا پاست اول مهر قرمز داشته؟گفتم:چی گفتی؟گفت:گفتم همکار شما بودم!!!!!!!!!!اونم پا شد دست داد و من و آقای فقیه نیا رو فرستاد بیرون.:))هر دومون فقط خندیدیم,به......به حماقت بعضی ها.

 

خلاصه این که ما با این اتوبوس و راننده ی کج خلق و بی ادبش-که از غذا!!! ایرانی بود- تا ارومیه رفتیم.از اون جا خانواده ی فقیه نیا باید می رفتن مشهد و ما تهران.آشنایی ما و این خانواده آشنایی جالبی بود.دوستان خوبی برای هم شدیم.چند روز پیش بابا برای یه سفر کاری رفته بود مشهد,بهشون سری زد و دیداری تازه کرد.دوستان خوب گنجینه های گران بهایین که باید حفظشون کرد.

 

 

این سفر ما بود به"سرزمین ِ نَمَنه"و حرف آخر من:

 

من توی این سفر به خیلی چیزها فکر کردم که گفتن خیلی هاش این جا ممکن نیست.چیزی که می خوام الان بگم اینه که:

مهم نیست که آدم(یا یه مملکت)چی داره,مهم اینه که از اون چیزی که داره چطور استفاده کنه:

 

 

*ما نفت داریم-یعنی اینقدر نفت داریم که نمی دونیم چیکارش کنیم-اون وقت ماشین هامون تو خیابون فقط دود می کنن,خیابونامون پر چاله چولس و مردممون به نون شب محتاج.روی بشکه بشکه های نفت خوابیدیم و خونه های پایتختمون یکی بلند و یکی کوتاس,خیابونامون یکیش اندازه ی6تاماشین جا داره و یکیش یه ماشین هم ازش رد نمی شه,ترمینال هامون بوی گند میده و عین آشغال دونیه!!!اون وقت مردم سرزمین نمنه هستن که ماشین هاشون خیلی که پیر باشن7-8سالن.خیابوناشون یه چاله نداره و هوای شهرهای بزرگشون-شهرهای کوچیک و روستاها به کنار-مثل هوای ییلاق ماست,خونه های مردم اون جاست که حتی تو شهرهای کوچیک هم همگی یه دست ساخته شده اند و ترمینال های اون جاست که از فرودگاه های بین المللی ِ ما لوکس تره!!!

 

 

*ما چقدر آثار باستانی داریم؟زیاد؟ميريم تخت جمشيد,روي ستون هاش يادگاري مينويسيم,زيرشو امضا ميکنيم و تاريخ هم مى زنيم که همه بدونن ما کی اون جا بودیم! پوست موز ميندازيم تو حافظيه,مقبره کوروش کبير رو ميخوايم غرق کنيم,منارجنبانمون داره ميريزه پايين و ما عين خيالمون هم نيست..............اون وقت مردم سرزمین نمنه عکس چهار تا دونه سنگ مسخرشونو روی پول-سرمایه ی ملیشون!-چاپ کردن و هزار جور تور برای دیدن آثار باستانیشون برای توریست و غیر توریست فراهم کردن.مردم ِ این جا هستن که عکس گرفتن تو آثار باستانیشون با دوربین هایی که فلش می زنه ممنوعه-مبادا که فلش دوربین روی نقاشی های رو دیوار تاثیر بذاره-!

 

 

*ما پُز ِ تمدن7000سالمونو میدیم؟اون وقت توی بزرگراه هامون عین دیوونه ها ویراژ میدیم,لایی می کشیم و با هم کورس میذاریم,ورود ممنوع رو می بینیم و میریم تو,تا ماشین جلویی نگه میداره فوری دستمون رو میذاریم رو بوق و برنمی داریم!!!!آره,تمدن7000ساله مال ماست اما اون جایی که مردمش بین خطوط رانندگی می کنن و یه لاین رو همیشه برای مواقع اضطراری خالی میذارن,علائم راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن-یا بهتر بگم میفهمن-,اون جایی که از خیابوناش صدای بوق نمی یاد مملکت ما نیست.کجاست؟نمنستانه

 

 

*ما چقدر دانشمند و فیلسوف و متفکر و شاعر و....داریم که بشه بهشون افتخار کرد؟خیلی؟جدی؟پس چرا ما رو با علی دایی میشناسن نه با دانشمندامون.مولانامون تو ترکیس و شریعتیمون تو دمشق.

 

 

 

 

حرف برای گفتن زیاده اما این جای بیشتر از این گفتن نیست.

اینو هم بگم که خودمو جدا از مردم جامعه نمی دونم,هممون با هم اشتباه می کنیم و هممون با هم عین کبک سرمونو کردیم زیر برف.همه با هم باید به فکر باشیم که این برای ما انگار ممکن نیست!!!!

 

 

 

 

از همه ی این حرف ها که بگذریم,اگر قصد سفر به یکی از کشورهای همسایه رو دارین,ترکیه انتخاب خوبیه.

 

 

توسکا-تابستان85