مرگ بر........
دبیرستان ما-که از قضا مرکز پیش دانشگاهی هم داشت- جزء دبیرستان هایی بود که همیشه جشن های این چنینش کلی از وقت کلاس ها را می گرفت.البته خب ما هم آن زمان ها بدمان نمی آمد-تازه خوشمان هم می آمد-بجای سخنرانی دبیر دیفرانسیل درباره ی حد و پیوستگی و انتگرال,سرود زیبای ِ!!!خمینی ای امام...را با صداهای انکرالاصوات بچه های گروه سرود گوش کنیم.
وااااااااااااااااای,وقتی خبر می رسید که زنگ فیزیک گروه تئاتر نمایش "فرار شاه خائن"-نوشته ی خودشان-را قرار است در آمفی تئاتر اجرا کنند,قند توی دلمان آب می شد.کلی ذوق می کردیم و بعد هم خدا را شکر می کردیم که حداقل آنروز را از حساب کردن طول آونگ و سرعت صوت و...خلاص شده ایم.
مراسم صبحگاه هم که نگو!!!!در این ایام ِ میمون طولانی تر از سابق می شد و نصف زنگ اول را که معمولا" شیمی بود می گرفت و ما از شر این کاتالیزورهای و لعنتی راحت می شدیم.
سرتان را درد نیاورم,در یک چنین روزهایی به سر می بردیم که.................
آن روز زنگ سوم ورزش داشتیم.زنگ مورد علاقه ی همه مان:) معلم ورزشمان مرد میانسالی بود به نام آقای صدیق.با معلم های ورزش دیگر فرق می کرد بچه ها را دوست داشت و آن ها احترام میگذاشت-کاری که اکثر معلم ها باعث کسر شاءنشان می دانند-برای اصلاح اشکالات بدنمان مثل قوز پشت یا مایل بودن جزئی شانه ها حرکات اصلاحی می داد و کمک می کرد برطرفشان کنیم.می گفت ما نباید فقط برای تفریح یا وقت گذرانی ورزش کنیم,باید برای حفظ سلامتیمان ورزش کنیم.در سه سال دبیرستان همه مان سه ورزش را با تمامی ِ قواعد و مقرراتش یاد گرفته بودیم.خلاصه این که با بچه ها رفیق می شد اما نه فراتر از حدشان.
داشتم می گفتم که آن روز,زنگ سوم,آقای صدیق وارد کلاس شد.همگی به احترام از جا بلند شدیم و طبق مُد ِ جدید مشت ها را گره کردیم
و به مناسبت ایام الله چند مرگ بر امریکا و مرگ بر انگلیس جانانه نثار این دو کشور خونخوار کردیم.معلم هیچ نگفت جز اینکه-مثل همیشه-:بفرمایید آقایون.
لیستش را باز کرد,کتانی ها و شلوار ورزشی ها را چک کرد و گفت:بی سر و صدا بفرمایید داخل حیاط.داشتیم از جایمان بلند می شدیم که برویم که ادامه داد:منتها ....جای همیشگی صف نبندین.برید جلوی دستشویی و خودش جلوتر از همه به راه افتاد.
همه مان از تعجب به هم نگاه می کردیم و می پرسیدیم:"حالا چرا جلوی دستشویی؟مگه جای همیشگی چِشه؟"با همین سوال ها رسیدیم جلوی در دستشویی و رفتیم داخل.آقای صدیق جلو رفت و در تک تک دستشوی ها را باز کرد.همگی به خاطر بوی بدی که می آمد دست هایمان رفته بود سوی دماغ هایمان و پیف پیف می کردیم:"اَه!اَه!چه بویی هم میده!""این جا دیگه چی کار داریم؟"معلم ورزش داد زد که:"پس بوش بده,هان؟کار خودتونه پس دیگه پیف پیف نکنید,لطفا" آقایووووووون می دونید؟نشونه گیریتون مشکل داره!!!"همه از تعجب داشتند شاخ در می آوردند.خجالتی ها هم یواش یواش داشتند سرخ می شدند که ادامه داد:"اووووووم,فکر می کنم فاصله خیلی که باشه.....یه متره,اینطور نیست آقای وزیری؟"وزیری خرخون ِ کلاس بود,اول جواب نداد اما با سوال ِ دوباره ی آقای صدیق به آرومی گفت:"بَ بَ بَ بله آقا.تقریبا" یه متره.
معلم ادامه داد:"کشورهایی که شما چند دقیقه ی پیش بهشون مرگ می فرستادید,ماهواره می سازن,میفرستن فضا و یه میلیمتر هم اینور و اونور نمیشه,اونوقت شماها که از فاصله ی یه متری نمی تونین نشونه گیری کنین و همه ی دستشویی رو آبیاری می کنین و بعد هم میرین,به اینا مرگ می فرستین؟بچه ها,آقایون,کلام و رفتار آدما نشون دهنده ی شخصیت و درونیاتشونه.
همیشه سعی کنید قبل از اینکه دهنتون رو باز کنید اون چیزی رو که تو جمحمه تون هست به کار بندازید,مطمئن باشین ضرر که نمی کنین هیچی,سود هم می کنین.حالا برین جای همیشگی صف ببندین....پس چرا وایستادین؟نکنه می خواین تمرین ِ نشونه گیری کنین؟"همگی از حرفش خنده مان گرفت,از دستشویی بیرون آمدیم و صف بستیم تا ورزش کنیم.
با خودم عهد بستم تا هیچ وقت هیچ حرفی را به تبعیت از بقیه نزنم و همیشه از فیلتر مغز ِ خودم ردش کنم.
*********************************************************************
دوستان عزیزم
درود
متنی که خواندید نتیجه تخیلات ِ من نبود.یک اتفاق واقعی بود که یکی از دوستان عزیزم زمانی برای من تعریف کرده بود و من با عوض کردن نام ها و کمی شاخ و برگ دادن به اتفاقات آن نوشتم.
سپاس فراوان دارم از همه تان که سر زدید یا:) نزدید
پیروز باشید ومانا
توسکا
شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج