عشق پسرک از امین خوبم
درود
این پست از شبیخون بلا نوشته ی محمد امین فلاح دوست خیلی خیلی عزیزم است که باید در ادامه ی بادبادک می آمد
بگذارید به حساب کم حواسی من
امین عزیز هم به بزرگواری خود من را می بخشد,حتما
پیروز باشید
توسکا
*************************************************
عشق پسرک
پسرکي تاير ماشيني را قل مي دهد
و با چوب کوچکي که در دستش است
آن را هدايت مي کند
او با پاي برهنه و لباسي ژوليده
صبح تا شام را با آن تاير طي ميکند
آن تکه چوب تنها دارايي اوست
که سعي مي کند با آن تاير را نگه دارد
او يک روز تصميم گرفت با تايرش به تپه بالاي دهکده صعود کند
تپه ايي که همه از سبزي پشت آن مي گويند
پسرک با زحمت بسيار و با دلگرمي به تاير و با کمک چوبش هر طور که بود تايرش را به بالاي تپه رسند
اما تاير
تنها دلخوشي او از بالاي تپه قل خورد و قل خورد
و با سرعت هر چه تمام تر
-بدون پسرک-
به آن طرف تپه رفت
پسر هر چه دويد نتوانست به آن تاير برسد
و هر چه فرياد کشيد
تاير نشنيد که نشنيد
پسرک نشست و همچنان که چوبش را لاي دندانش مي جويد
براي سلامتي تايرش دعا کرد
Thursday September 7, 2006